تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - زندگی پرماجرا قسمت 6

زندگی پرماجرا قسمت 6

چهارشنبه 28 آبان 1393 10:33 ب.ظ

نویسنده : pink girl
برای خوندن قسمت 6 برین ادامه مطلب

با یه صدای(از نظر خودم ترسناک)از خواب پریدم
ملینا گفت:ااااااااااااااااااااااااااااییییییییییی
بالشتو کوبوندم تو مخم و باصدای نسبتا بلند گفتم:
چی شده؟؟؟
-ای ای این زن مو سفیده میگه....مارمولک میخوام
کم مونده بود بالا بیارم
تندی رفتم دستشویی یه آبی به سرو صورتم زدمو رفتم پیش ملینا
زن موسفیده بالحجه ی عجیبش گفت:
ما مارمالک ماخوام .اگر در منزالتان دارید به من بدهید
گفتم:مارمولک؟باورم نمی شه همچین موجود....
دیگه واقعا داشتم بالا میاوردم
سعی کردم جلوی خودمو بگیرمو ادامه دادم:
همین موجود...کثیفیو....اوووووووق!
-____-
---------------------------------------------------------
صبح بیدار شدمو رفتیم دانشگاه
خانوم تیفانی بعد از صحبت کردن گفت:میخوایم روزنامه دیواری درست کنیم
و لطفا به زبان انگلیسی باشه،موضوعش هم راجب عیدهای کشورای دیگه ست.
1هفته وقت دارید تا به صورت گروه های 3نفره کارتونو تحویل بدید.
همه بچه ها یه ریز شروع کردن به پچ پچ کردن
خلاصه وقتی که چند دقیقه استراحت داشتیم،
دوباره دینا اومد سراغمون
این دختر رو نمی دونم چیکارش کنم
اصلا ولمون نمیکنــــــــــه
خوشبختانه جای شلوغی بودیم
-سلام جیرجیرکای مغز پسته ای
سارا گفت:سلام سوسک پا دراز ،به جمع جیرجیرکای مغز پسته ای خوش
اومدی
واقعا بعضی وقتا از زبون درازی سارا خوشم میاد چون خیلی به درد بخوره.
دینا گفت:یه وقتی گیرت میندازم خانومی
بعد هم رفت

راحت!!

خلاصه وقتی رفتیم خوابگاه دوباره اون زن چینیه رو دیدم
-سلام سوکس دارید؟
وای خدااااااااااااااااااا
سارا گفت:بیخیال شید دیگه ما که سوسکو مارمولکو....این چیزا نمی خوریم
-معذرات ماخواهم دیگر به سمت شما نمی آیم.خداحافظ
رفتیم توی خوابگاه
وقتی رفتم سمت تختم ،دیدم یه عکس روشه که
عکس یه دخترکوچیک با یه زن و مردو نشون می داد
نمی دونستم کی هستن اما دیدم که روش نوشته:
متعلق به آنجلینا جفرسون-سال1990
گیج شدم...یعنی اون...من بودمو پدر...مادرم؟
نمی دونستم کی اون عکسو گذاشته روی تختم ،اما سعی کردم
به روی خودم نیارم
عکس رو گذاشتم توی کیفم و یه نفس بلند کشیدمو
رفتم تا ناهار بخورم....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 15 آذر 1393 11:00 ق.ظ