تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - زندگی پر ماجرا قسمت 5

زندگی پر ماجرا قسمت 5

شنبه 24 آبان 1393 12:58 ب.ظ

نویسنده : Neg!N
برای خوندن قسمت 5 برین ادامه
خلاصه دینا همینطور میدوید تا ملینا رو گاز بگیره اما ملینا هی فرار میکرد و یهویی رفت تو کلاس دینا هم رفت تو کلاس و نشستن دراز کشیدم رو علفا حس خوبی داشتم احساس آرامشــــــــــــــــــــــ
-آنجلینا!!
چشامو با کردم و دیدم خانوم تیفانیه دستمو گرفت بلندم کرد و با لگد شوتم کرد تو کلاس و باز هم بردم میز آخر پیش دینا
دینا یه پوزخندی زد و شروع کرد حرف زدن
-چطوری رفیق؟
-سلاح نمیبینم به خوناشاما جواب بدم
-خخخخ غلط میکنی جواب نمیدی مگه دست تویه پنیره؟
اینو که گفت خون تو رگام منجمد شد ..گیر داده بود که مغز من پنیره و اذیتم میکرد چیزی نگفتم
دینا:پنیر خانوم،ابرو کمون.. پنیر جونی
دیگه طاقت نیوردم با پا زدم تو دلش بعد  یه جیغ آروم کشید و تو صورتم اخم کرد خلاصه دیگه بقیه ی برگه هارو دادن .
دینا:تقلبی بده !
من :ابدا
امتحانو دادیمو رفتیم خونه ،ملینا وسارامهمونی خونه من دعوت بودن .یدفعه توراه یه موتوری اومد کیفمو دزدید یه جیغ زدم بعدش ملینا با کیفش دوید سمت موتوری و زد تو ملاجش لامصب کیف نبود چکش بود راننده موتور ایستاد کلی از ملینا کتک خورد بعدشم کیف رو انداخت رو زمین و در رفت دیگه پیداش نشد ..
سارا دست به سینه ایستاده بود و میگفت :فدای خواهرم ماچ .
ملینا کیفمو داد دستم منم بغلش کردمو گفتم :خیلیییی ممنونم.
دو کوچه دیگه مونده بود برسیم خونمون بچه ها تو کوچه بازی میکردن و یهویی توپشون محکم خورد تو صورت سارای بدبخت یه دستمال برداشتم فوتش کردم و زدم به چشم سارا و رفتیم کوچه ی بعد رسیدیم خونه در رو که باز کردم ورفتیم تو سارا یهویی جیغ کشید و پرید تو بغل ملینا
گفتم چی شده سارا؟
گفت :جنــــ جنـــــ
-جن تو خونه ی من بس کن سارا بریم تو.
-نمیخوام ،نمیام ، میخوام برم .. تروخدااااا
یهویی رفت بیرون .
-ملینا سارا چشه؟
-اون از 12 سالگی تو فکر جن و روح این چیزا بوده یبار رفتیم خونه ی خیلی قدیمی پدربزرگم که یهویی سارا یه جن دید چون اون خونه خیلی قدیمی بود ..ازاون موقع تا حالا اون خاطره هنوز  تو ذهنشه ،بعضی وقتا هم دیوونه میشه و از خونه در میره
-پس چطور چند سال دوستیمون اینکارو نکرده
-من جلوشو میگرفتم
سرمو تکون دادم و بعد دویدیم سمت سارا دیدم به دیوار چسبیده و گریه میکنه بهش گفتم :عزیزم عشقم دوست خوب من ،بیا خونمون لااقل یه چیزی بخور . بعد فرار کن
قبول نکرد گفتم :خواهش میکنم بیاین !>ملینا هم قبول نکرد و رفتن خوابگاه منم تو خونه یه استراحتی کردم
یه نفر در خونمونو زد رفتم ببینم کیه ولی هیچکی نبود یه خمیازه صد متری کشیدم و رفتم تو .. دوباره در زدن در رو که باز کردم یه نفردیدم که سریع رد شد فکر کردم خطای دیده یه نگاه دوباره کردم دیدم  کسی نیست دوباره در رو زدن بلند گفتم :این بیصاحاب کیه هی در میزنه در میره؟
در رو باز کردم یه زنیرو دیدم بالباس سفید بلند و موهای سفید و بلند اما زن جوونی بود . گفتم :سلام خانوم . بفرمایید
گفت:همسایتونم
-پس برای چی هی در میزدین و فرار میکردین ؟
-آخه چون همسایه ی جدیدتانم خجالت میکشیدم بیایم .
-خب بفرمایین. امری داشتید؟
-بلی کرم میخواستم
یهویی پریدم و گفتم :کرمــــــــ؟
-yes
-برای خوردن میخواین ؟
-yes
-اما ما کرم نمیخوریم
-واااو  اسکیوز می؛ آخه من چینی هستم و هنوز خوراکی های کشورتون رو درست نمیشناسم.
-آهان ،ولی حواستون باشه ما از این غذاها نمیخوریم .
-مرسی ، گودبای
رفتم خونه و در خیال آرامش گرفتم خوابیدم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 15 آذر 1393 10:59 ق.ظ