تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - زندگی پرماجرا قسمت4

زندگی پرماجرا قسمت4

چهارشنبه 21 آبان 1393 10:18 ب.ظ

نویسنده : pink girl
سلام
برای خوندن قسمت 4 برو ادامه
http://upload7.ir/imgs/2014-10/24797191510378251421.jpg

خیلی میلرزیدم....اون قدر که همه ی بچه ها چپ چپ نگام می کردن!!
-حالت خوبه آنجلینا؟چرا این قدر می لرزی؟
-سرما خوردی؟
-جاییت درد میکنه؟
باران سوال همینجوری می بارید!!!
دیگه سرم درد گرفت از بس پرسیدن. بلند گفتم:
-بســـــــــــــــــــــــــه
همه عین مجسمه ایستادن
ملینا گفت:بد نیست پشت سرت رو یه نگاهی بکنی
پشت سرمو که دیدم...خانوم تیفانی بود!!!
خانوم تیفانی:خب خب خانوم آنجلینا میبینم که بازم دردسر درست کردی،
همین الان باید ببرمت هراست. به اندازه ی کافی اعصابمو خورد کردی
کلاس روهم که به هم ریختی. مگه بچه ای؟
سرمو گرفتم پایین و هیچی نگفتم
-یه بار دیگه بهت فرصت می دم ،اما اگه دوباره تکرار بشه جات تو هراسته
حالا بشین سرجات ؛نمیخوام یه کلمه دیگه ازت بشنوم
بعد که بحثش بامن تموم شد، برگه هارو داد
وقتی برگمو حل کردم ،صبرکردم تا بقیه برگه هارو بدن
یکم استراحت داشتیم
وقتی رفتم بیرون با چهره ای گرفته یه گوشه نشستم
ملینا گفت:آنجل؟
-ها؟
-چته چرا این قدر ناراحتی؟
-بی خیال
-بگو دیگـــــه
این ملینا یه عادت بدی داشت
تا یه چیزی رو نمی گفتی بهش ، ول نمی کرد
-ملینا بسه دیگه ،خودت که می دونی
-آها....
یهویی دینا اومد
ملینا:چیه خانوم دینا؟
-مرررر....رررگ اومده ...سر...اغتـ..ـون
ما اون موقع پشت دانشگاه بودیم و خلوت بود
فکرکنم اومده بود کارمونو یک سره کنه
ولی ترس به دلم راه ندادم
ملینا شجاعانه بلند شد و گفت:برو اونور ،داری سرکارمون میذاری؟
یهویی دینا اومد گازش بگیره
وای جدی جدی خون آشام شده بود
اما این که چجوری ،نمیدونم
توی دنیای ما آدمای معمولی...خون آشام..؟؟
***********************



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 آذر 1393 08:18 ب.ظ