تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - زندگی پر ماجرا قسمت 2

زندگی پر ماجرا قسمت 2

پنجشنبه 15 آبان 1393 01:05 ب.ظ

نویسنده : pink girl
سلام
این قسمت داستان نوشته ی منه
بدو برو ادامه
http://upload7.ir/imgs/2014-10/24797191510378251421.jpg
وقتی بلند شدم دقیقا شبیه مرده های متحرک شده بودم. سارا چنان جیغی زد که گوشام سوت کشید.
-ســـــــــــــــــــــــــــــــوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک!
-وای خدا چته سارا گوشام کنده شد با این جیغای تو
باز جیغ زد. 
-چیـــــــــــــــــــــــــه خـــــــــــــــــــــــــو؟
-ســـــــــــــــوســــــــــــک
یه دمپایی برداشتم گفتم:کووو؟سارا بهش اشاره کرد.
هیچی دیگه با دمپایی کوبوندم .....
بهتره نگم بعدش چی شد-___-
خب بیخیال . بعد از این ماجرای سوسک ، ملینا اومد و گفت:برو بیرون آنجل ،کار داریم
-چیکار؟
خیلی مشکوک میزد. گفت:بعدا میفهمی
-خب بنده کجا تشریف فرما شوم؟مگه غیر خوابگاه جای دیگه ای هم دارم؟
-نمیدونم،برو یکم چرخ بزن،ساعت8باید اینجا باشی
چیزی نگفتم فقط سرمو تکون دادمو یه تونیک با شال و شلوار کتون آبی پوشیدم و رفتم یه چرخی بزنم
ساعت6بود ....آخه چیکار میتونستم بکنم؟؟
یه بستنی فروشی دیدم دلم آب افتاد . بستنیای این بستنی فروشی واقعا توپِ توپه!
سریع رفتمو یه دلی از عزا در آوردم.
همینجوری توبازار چرخ زدمو چرخ زدمو چرخ زدم که دیگه سرگیجه گرفتم
ساعت 7:55 بود. سریع یه تاکسی گرفتم تقریبا ساعت 8:02 رسیدم خوابگاه
همه چی مثل همیشه بود
تنها فرقش این بود که شبِ شب بود! (منظورم اینه که چراغا خاموش بود
)
فکرکردم خوابیدن.
واسه همین آروم رفتم سمت تختم که یهویی چراغا روشن شد و همه
با صدای بلند گفتن:
-تــــــــــولــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــارکــــــــــــ آنجلینــــــــــــــــــــــا!
شوکه شدم!!!راستش توی عمرم فقط یک بار واسم تولد گرفتن ، اون موقع
6سالم بود و تنها هدیه ای که گیرم اومد یه گردنبند بود که مادرم بهم داد و همیشه
گردنمه:)
خلاصه خیلی سوپرایز شدم
یکم این ور اونور رو نگاه کردم فهمیدم دینا نیست
گفتم:دینا کو؟
سارا خیلی جدی گفت:دینا؟اون دختره ی ...
قبل از این که حرفشو کامل کنه ملینا تند تند گفت:
ردش کردیم امشب بره خونه دوستش بخوابه
لبخند زدم و همه رو بغل کردم
کیک رو آوردن شمع رو فوت کردم
20ساله می شدم!
بعدشم  کادوهارو آوردن
ملینا=یک شیشه عطر+یه ساعت خیلی ناز که عاشقش شدم
سارا=یه انگشتر+یه گردنبد که وقتی قابش رو باز می کردی آهنگ پخش می کرد
و توش عکس خودمو سارا و ملینا بود!!(عاشق اینم شدم)
بروبچ خوابگاه هم اینارو دادن:
برچسب - یه عروسک کوچولوی باحال-3تا جاکلیدی خوشمل-کارت هدیه
خب دیگه همین^_^
روز خیلی خوبی بود،وقتی که خوابیدم، صبحش خیلی خوش حال بودم
که یکدفعه...
___________________________________
ببخشید که کم بود
اما لطفا نظربدید خیلی زحمت کشیدم
منتظر قسمت بعد با نویسندگی نگین باشید.




دیدگاه ها : برو پست ثابت
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 آبان 1393 11:34 ب.ظ