تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - دختر مؤمن قسمت 1

دختر مؤمن قسمت 1

پنجشنبه 20 آذر 1393 12:44 ب.ظ

نویسنده : Neg!N
سلام یه داستان جدید نوشتیم با بقیه ی داستانامون متفاوته برای کساییه که دینشونو حفظ میکنن
 هرکی دینشو میخواد بره ادامه
آهان این اول جلدشه که خودم درستش کردم


*****************************
سلام اسم من زهراست یه دختر محجبــه امروز روز اول کلاس چهارممه . باید زودبرم کلاس.. ممم.. خوب اینم مدرسم رسیدم .آه دیر رسیدم مشکلی نیست . رفتم توی کلاس.
معلم:به به دختر خانوم گل گلاب . سلام ،برو عزیزم ردیف وسط میز سوم خالیه بشین اونجا .
یه سلامی کردم و نشستم چادرم داشت درمیومد که یهو سریع گذاشتمش روی سرم *ـ* معلم:اگه چادرت شله میتونی درش بیاری،تا اذیت نشی))
من:نه خانوم مقنعه سرم نیست . یعنی گیر نیوردم
یکی از بچه های کلاس:منظورم اینکه میتونی درستش کنی درضمن همه اینجا دختـرن!
من:هم جنس بودن مهم نیست ، مهم قانون دینمه که گفته شده  خانمها حجابشون باید رعایت بشــه..
معلم از تعجب دهنش بازموند.. و گفت:برای زهرا جان دست بزنید.
همه دست زدن برام
. بعدش معلم شروع کرد درس دادن در مورد احکام دینی .
بچه ها:وای خانووووووووم خودمون که این  چیزارو بلدیم
من :بد نیست بیشتر بدونید........
روز خوبی بود در حال برگشت به خونه بودم که یهو یه موتوری اومد چادرمو کشید
فقط جیغ میزدم سرم رو با دستام گرفتم و دویدم سمت خونه مامانم در روباز کرد گفت :((چه خبرتهـ؟))
-مامان چادرمو دزدیدن .
 رفتم زیر چادر مامانم قایم شدم مامانم خندید بعد با هم رفتیم داخل خــونه
ناهار خوردم بعد با کمک مامانم یه  چادر خیلی خوشگل دوختیم .

******************************************************
                                                           



دیدگاه ها : پست ثابت
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 فروردین 1394 01:15 ب.ظ