تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - قسمت آخر خاطرات دوستی با خون آشام

قسمت آخر خاطرات دوستی با خون آشام

شنبه 15 آذر 1393 10:47 ق.ظ

نویسنده : Neg!N
سلام دوستان برای خوندن قسمت هیجانی و آخر داستان خاطرات دوستی با خون آشام  برین ادامه
http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg

فقط خاطرات دوستیم با آرمان میومد جلوی چشمم ..یهویی یه صدای جیغ شنیدم خودمو چسبوندم به میله های زندان و گفتم کی بود؟؟
همون دختره آرمان رو انداخت جلوی من، آرمان خونی شده بود .. بلند داد زدم:شرط ما این نبوددددددددد چیکار کردی با دوستم ؟؟ هان؟
-من نمیتونم به کسی کمک کنم و این برای من سخته
گریه رو همینطور گرفته بودم  یه قطره اشکم افتاد روی آرمان یدفعه دیدم خونی که ازش ریخته بود دوباره برگشت به بدنش . دندون نیشش کوتاه شد . ناخوناش هم دیگه تیز و بلند نبود . و در آخرررررررررررررر وایییییییییییییییییی ...................................
آرمان تبدیل شد به یـــــه انسان دستشو گرفتم ، چشماشو باز کرد و از جاش بلند شــد . حس خوبی داشتم یدفعه ای با تعجب خودشو نگاه کرد دید به حالت اول برگشته اشک از چشماش جاری شد منو محکم توی بغل گرفت و گفت:((ممنونم آریا.))لبخند بزرگی روی لبام نشست .همون دختره از اینکه آرمان یه انسان شده بود عصبانی بود دو تا دستاشو گرفته بود روی مخش و جیغ میزد یدفعه ای پاش به یه سنگ بزرگی خورد وباسر افتاد روی زمین ومــــــــــــرد!.. من و آرمان هم دویدیم سمت خونه هامون // رسیدیم دم در خونه ی ما آرمان خواست خداحافظی کنه و بره ولی آستینشو کشیدم و بردمش خونمون .. درو باز کردم چراغا خاموش بود .. چراغو روشن کردم یهوووووووو همه داد زدن :((آریا تولدت مبارک.))جک دستمو گرفت و بردم و روی صندلی نشوندم /گفت:((پسر چقدر طولش دادی؟کجابودی؟
-هیچ جـا! با آرمان یکمی قدم زدیم.
-یعنی میخوای بگی قدم زدن مهم تر ازتولدته
بهش خندیدم بعدبا همه ی دوستام روبوسی کردم و دست دادم مامان بابامو دیدم دویدم سمتشونو بغلشون کردم .
بابا  بهم گفت:نمیخوای این آقا پسرنازنین رو بهمون معرفی کنی ؟
مامان:بابات راست میگه ایشون کی باشن؟
دویدم سمت آرمان و گفتم :((دوستــمه آرمان .))
آرمان خیلی آروم و سربه زیر سلام کردبعدش رفتیم روی صندلی نشستیم مامانم 12 تا شمع روشن کرد و گفت :((1...2...3.))
همه باهم شمعارو خاموش کردیم . روز خیلی خوبی بود و بهمون خوش گذشت .آرمان هم برای همیشه باما زندگی کرد و جای برادر نداشته ی من بود
چه زندگی شیرینی ؛امیدوارم شما هم طعمشو بچشید...



نویسندگان ** نگین و ملیسا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 اسفند 1393 02:45 ب.ظ