تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت7

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت7

جمعه 14 آذر 1393 02:42 ب.ظ

نویسنده : pink girl
برای خوندن برو ادامه

http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg

 عصر شد...
-چرررررررررررق!
قایق با صدای بلندی شکست
آب داشت وارد قایق می شد....واقعا دیگه آخرین لحظه های عمرم بود
فقط خداخدا می کردم نمیریم
آرمان دستمو گرفت و گفت:می تونم یه کارهایی بکنم. به شرط این که نترسی
بدنش اون قدر سرد بود که می لرزیدم و فقط تونستم سرمو پایین بیارم که یعنی :باشه
اون منو گذاشت رو کمرش و پرید روی یه درخت!!
داشتم شاخ در میوردم.
یعنی به غیر از خون آشام کانگورو هم بود؟
بابا ایول!!
بعدشم فرود اومد رو زمین
گفتم:کانگورو هم که هستی!
اونم یه لبخند زور زورکی زد
گفتم:خب می شه بگی این جا کجاست؟
دور و برشو نگاه کرد و گفت:نـ...ـه....
- چی شده؟
-اینجا مخفیگاه همون دخترست
-وا !تو از کجا مخفیگاهش رو بلدی؟
-داستانش طولانیه،الان وقت ندارم برات توضیح بدم. فقط واسه این که آسیب نبینی زیاد دور و برم
نباش. خواهش می کنم. دیگه چیزی نمونده منم یه خون آشام واقعی بشم
-اما....
-برو آریا....
یهویی یه دختر ظاهر شد و لبخند وحشیانه ای زد
آرمان منو هل داد سمت یه درخت
دختره گفت:خب می بینم دوستتم آوردی...می خواستی اونم برات خون آشام کنم؟
آرمان گفت:تو هیچی نیستی
-از کی تاحالا من واست هیچی شدم؟
نمی تونستم ساکت بمونم . بلند گفتم:ولش کن!
دختره بهم نگا کرد و گفت:باید در عوض یه بلایی سرت بیاد!
تو رو خون آشام کنم و دوستت آدم بشه
یا تو زندانی من می شی و دوستت نجات پیدا می کنه
انتخاب کن
-نـــــــــــه آریا خواهش می کنم این کارو نکن!
گفتم:من برات همه کار می کنم چون تو دوستمی...
-نمی ذارم به خاطرمن بمیری آریا
دختره گفت:همین الان کارتون رو تموم کنید من حوصله ی وراجی ندارم
-من برات قربانی میشم آرمان. منو زندانی کن
-نـــــــ.....ـه...
آخرین حرفی که یادم بود همین بود
خودمو توی یه جای تنگ و تاریک دیدمو یه گوشه نشستم
لبخند هنوز روی لب هام بود.
چون می دونستم دوستمو نجات دادم...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 12 بهمن 1393 04:47 ب.ظ