تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - زندگی پر ماجرا قسمت 1

زندگی پر ماجرا قسمت 1

جمعه 9 آبان 1393 04:32 ب.ظ

نویسنده : Neg!N
سلام قسمت یک داستان رو نوشتم اینم جلدش کار خود خودمــهhttp://upload7.ir/imgs/2014-10/24797191510378251421.jpg
صبح بود ساعت : 7:30وقت دانشگام .
ساعتم چند بار زنگ خورد هی میزدم روش خاموش میشد دوباره زنگ میخورد بالشت رو گذاشتم رو سرم لحافمو شوت کردم پایین تخت . خلاصه 5دقیقه ای گذشت. یهویی یه صدایی شنیدم که میگفت:پاشو آنجلینا !!.))
یهو بلند شدم چشام تانیمه باز بود موهامم انگار برق گرفته بود .. بی درنگ گفتم :((چی شده ؟ چی شده؟))
ملینا بااخم نگام کرد  بعد اشاره کرد به ساعت !!
چشتون روز بد نبینه ساعت 8 بود دیگه بدو بدو صورتمو شستم مانتوی قهوه ای پوشیدم و کلاه طوسی ام رو سرم گذاشتم. یه لقمه نون پنیر خوردمو یه رژ قرمز هم زدم ..سریع دویدم سمت دانشگاه . خوابگاه مــا دقیقا روبه روی دانشگاست. القصه ملینا هم همرام دوید بهش گفتم: چرا بیدارم نکردی.؟
-به من چه میخواستی بیدار شی.درضمن استاد ازم خواست بیام دنبالت
رسیدم درب ورودی دانشگاه از حراست اجازه گرفتم و دویدم سمت کلاسـم در رو زودی باز کردم خانم تیفانی عین همیشه چهار چشمی نگام کرد.
بعدشم دیگه واویلا بهم گفت:((بیشتر میخوابیدی برای سلامتیتم بهتر بود نــه؟؟))
همه زدن زیر خنده منم یه چشم غره ای برای بچه هارفتم .ملینا اومد سر کلاس و نشست پیشم .http://www.8pic.ir/images/jzx9uwogcacvaverzm20.png
 اما استاد تیفانی بلند گفت:آنجلینا برو ته بشین .رفتم نشستم سارا خواهر ملینا هم اومد جفت ملینا نشست .. خانم یه سوال درهم برهم نوشت پا تخته چشام عین تلسکوپ شده بود آخه از آخر هیچی نمی دیدم .بعد استاد منو اورد پا تخته یه ماژیک قرمز هم بهم  داد و گفت حلش کن!
دستم میلرزید .بعد با بغض گفتم:نـ..م..یدو.نم!
استاد مشتشو کوبید تو تخته  بعد گفت ملینا بیاد. ملینا هم از اون جایی که بچه خرخون کلـاسه حلش کرد .بعدش خانم بهش لبخند زد ملینا نشست منم سر به زیر رفتم تــه و نشستم پیش دینا .. دینا خیلی دختر گستاخیه ازش بدم میاد همیشه هم منو اذیت میکنه وقتی نشستم دفترمو که باز کردم با نوک مدادیش رو دفترم یه خط بزرگ کشید بهش گفتم چرا اینکارو کردی؟
بعد با نازو ادا گفت حواسم نبود.
کلاس ما،هم تمام شد با ملینا و سارا رفتم خوابگاه و ناهارمونو خوردیم بعد خوابیدم رو تختم سارا روم لحاف کشید ملینا هم ساعت رو گذاشت رو سرم ! منم گرفتم خوابیدم خوشبختانه روز بعد کلاس نداشتیم.یعنی یه نفس راحت !
دینا هم بدبختی اومد خوابید تخت جفتی و هی با آرنج میزد تو دلم بهش گفتم :خوابم میاد نکن . گفت :((برو یه تخت دیگه من عادت دارم آرنجمو هی تکون بدم.))یعنی اون روز راحتی نداشتیم از دست دینا
بالشتو بلند کردم رفتم طبقه ی بالا.
دینا هم با پاش میزد به تخت بالایی با عصبانیت گفتم:دیگه داری شورشو در میاری دینا!!پس فردا هم جامو باهات عوض میکنم.
بدبختی گوش نمیداد به حرفم هی محکمتر میزد ..خواستم برم پایین بگیرم بزنمش دلم خنک شه که سارا جلومو گرفتو گفت:هییییی به اعصابت مصلط باش دختر.
ملینا هم گفت :بیا اتاق جفتی پیش خودم
دیگه رفتمو .گرفتم خوابیدم ملینا هم خوابید . سارا هم ظرف غذارو جمع کرد و گذاشت تو یخچال برای شام
************************************************************
امیدوارم خوشتون اومده باشه
برای قسمت بعد باید نظرات پست ثابت به100 تا برسه




دیدگاه ها : برو،پست ثابت
آخرین ویرایش: یکشنبه 18 آبان 1393 10:26 ب.ظ