تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت6

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت6

یکشنبه 9 آذر 1393 04:52 ب.ظ

نویسنده : Neg!N
برای خوندن برو ادامه

http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg

یکم ترسیدم ولی خونسردیمو حفظ کردم
خونشون  ترسناک بود فقط از کاغذهای سیاه درست شده بود
 توی ظرف غذاشون هم سمور مرده بود دیگه حالم داشت بهم میخورد
بالاخره یه اتاق پیدا کردم .
به امید اینکه آرمان اونجا باشه رفتم تو
آرمانو دیدم که چشماشو بسته و یه سنگ به شکمش بسته .
سمتش دویدم و گفتم:((اینکارا چیه میکنی؟
-میخوام از گرسنگی بمیرم .. زنده موندنم اهمیتی نداره!
-من چی من هویجم؟؟؟  کم باهات رفاقت کردم . نارفیق؟
سنگ رو در اوردم و چشماشو هم باز کردم ..
گفتم:((الآن تو میخوای چه کار کنی؟فقط به من بگو...))
-میخوام برگردم به حالت اولیه خودم . از این زندگی خسته شدم
-خوب تنها راه برای تبدیل تو به انسان چیه؟
-از نظر خوناشاما وقتی به سن 75 سالگی میرسیم . میگیم سن بلوغ
-یعنی تو 75سالته؟
-آره ... خوب گوش کن .
دندون نیش من توی این سن بلندتر میشه
یعنی از لب من پایین تر میاد اگر این اتفاق صورت بگیره
دیگه من نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و امکان داره
حتی تو که دوستمی رو هم بخورم *
-میتونیم بریم دندونپزشکی ودندون نیش تورو در بیاریم  ..
-درسته باید همین کار رو کرد
اما خون من آلودست و سیاهه .
 واگر فقط یه قطره کوچیکش به دست دکتر بخوره اونو در جا میکشه .
چون این خون اینقدر گرمه که زود جذب میشه و خونو آلوده میکنه!
-خوب حالا چه کنیم پس ؟
-یه فکری باید بکنیم چون این روزاس که دندان نیش من بلند تر شه
همینطور توی فکر بودیم که یه فکر خوبی به سرم زد
-آرمان چطوره از خوناشامایی که قبلا انسان بودن پرس و جو کنیم .
-خیلی خوبه ........
ولی دوست خوب من متاسفانه اونا فقط تا 72/5 سالگی
  میتونن با بقیه راحت ارتباط برقرار کنن اما 72/5 سال به بالا
به صورت وحشیانه  دیگران رو میکشن و میخورن ..
-خوب خود توهم میکشی و خام میخوری ..
-تا این سن با قرمز شدن چشامون شخص رو میکشیم ..
یعنی قرمز شدن چشامون باعث میشه اون شخص هیپنوتیزم بشه
و ایست قلبی پیدا کنه
اما ازاین سن به بالا چیزی رو میخوایم بخوریم با تیز کردن ناخونامون
،دندونامون اونومیکشیم و میخوریم ...
از حرفای عجیب غریب اون میخکوب شده بودم سر جام
 آرمان لبخندزد وگفت:نگران نباش تو همیشه سالم میمونی.)) 
بعدش هم باهم رفتیم بیرون و سوار یه قایق چوبی شدیم
  آرمان هم تو فکر بود آخه واقعا پیدا کردن یه راه حل برای این موضوع ، سخت بود..
****************************
بچه ها برای قسمت بعد نظرات روبه 600تا برسونید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 10 بهمن 1393 01:10 ب.ظ