تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت5

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت5

یکشنبه 9 آذر 1393 02:35 ب.ظ

نویسنده : pink girl
برای خوندن برو ادامه

http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg
خانوم وارد کلاس شد
وقتی منو آرمان رو دید ، لبخند زد و گفت:خب دیگه دوست جونا از هم جدا شید که درس داریم
کتاب انگلیسی روی میز. همه بدو بدو اومدن تو کلاس و کتاباشونو در آوردن
خانوم گفت:خب درس 2بودیم دیگه؟
همه گفتن:بله
درسو شروع کردیم.خانوم آرمانو صدا زد و گفت:چرا حواست به کلاس نیست ؟اون برگه چیه؟
-ه...هیچی!
خانوم با عصبانیت اومد و برگه رو از دستش کشید
یهویی دید یکم خون روش ریخته...
انگار ترسید؛ گفت:این...چیه؟
-هیچی نیست خانوم
-پرسیدم چیه، فقط جواب میخوام.دستت زخمه؟
خیلی واضح که داره دروغ می گه گفت:
آره ،زخمه زخمی شدم
خانوم چیزی نگفت و برگه رو انداخت رو میز
زنگ تفریح داشتم می رفتم بیرون که دیدم خانوم دست آرمان رو کشید و در رو بست
فکر کنم دیگه همه چیزو می فهمید...
آرمان با چهره ای گرفته از کلاس اومد بیرون
حتی بدون این که متوجه من بشه!
بلند گفتم:آرمان،چی شده؟
-همه چی رو فهمید.فهمید خون آشامم .فهمید انسان نیستم. همه چی ،همه چی رو فهمید
من قول داده بودم بیش تر از1نفر نفهمه من خون آشامم؛حالا باید از این جا برم
دستشو کشیدم و محکم بغلش کردم
واقعا نمی تونستم تحمل کنم و ناخود آگاه گریم گرفت
آرمان بهم لبخند زد و گفت:می خوای داستان خون آشام شدنم رو بدونی؟
-یعنی تو قبلا انسان بودی؟
-آره..مثل شما انسان بودم
-تعریف کن
-من از بچگی پسر کنجکاوی بودم و دنبال علت همه چیز می گشتم.
یک روز که داشتم از کلاس اول بر می گشتم،
 راهمو گم کردم و اون قدر راه رفتم که از شدت خستگی و گرسنگی بی هوش شدم
. وقتی به هوش اومدم دیدم یه دختر پیشمه و اون دختر خندید و گفت:
تو در چنگال منی.
خیلی ترسیدم چون صداش واقعا ترسناک بود ،
اما به روی خودم نیوردم و یه چوب از رو زمین برداشتم.
اومدم بهش بزنم که گفت:
تو بچه ی نیم وجبی می خوای با من روبه رو بشی؟
بعد محکم منو پرت کرد رو زمین
می خواستم بلند شم ، هرکاری می کردم نمی تونستم
همون موقع اون دختر اومد جلو و محکم دستمو گاز گرفت و خونمو مکید
از اون موقع به یه خون آشام تبدیل شدم.
اون پدرو مادرمو زندانی کرده و منو تهدید کرده فقط یه نفر باید از خون آشام بودن من آگاه بشه و حالا که ماجرا رو بهت گفتم ،
 قطعا منو بی نصیب نمی ذاره.
حالا اگه می خوای آسیب نبینی ، بهتره دیگه بهم نزدیک نشی
بعد انگار یه نیرویی داشت اونو غیب می کرد
محکم دستشو کشیدم ولی اون ناپدید شد
تند تند دویدم که از مدرسه برم بیرون
ناظم سعی کرد جلومو بگیره ، اما نتونست و من رفتم سمت خونه ی آرمان.
وقتی از پله ها بالا می رفتم ،همه اش چرق چرق صدا می دادن و من فکر می کردم
الانه که پرت شم زمین
در رو زدم و خود به خود باز شد
وقتی رفتم تو خونه،در محکم روم بسته شد که صدای قفل شدنش رو شنیدم...
------------------------------------
حساس تموم شد نه؟
منتظر قسمت بعدی باشید
نظرفراموش نشه
اگه نظرا به550نرسه قسمت6رو نمی ذاریم:|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 بهمن 1393 10:12 ب.ظ