تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت4

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت4

پنجشنبه 6 آذر 1393 10:21 ب.ظ

نویسنده : Neg!N

برای خوندن برو ادامه

http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg

اما مامان بابام خوابیده بودن.. دویدم سمت تختم و گریه زاری میکردم . صحنه ی مکیدن خون پرنده اومد جلوی چشم . یه جیغ خفه ای کردم و چشامو مالوندم . اون شب حتی توی اتاقمم احساس امنیت نمیکردم . و صداهای جغد میومد توی گوشمو آزارم میداد . دیگه به زور خوابیدم صب که بیدار شدم . بابام سر سفره نشسته بود تا منو دید گفت:چرا دیشب دیر اومدی خونه؟ میدونی منو مامانت چه قدر نگرانت شدیم؟هاآ؟
-اوه ببخشید . من کتابخونه بودم . ساعت هم نداشتم . راستی مامان کجاست؟
-خوابیده..
-اوهوم
یه لقمه صبونه خوردمو رفتم سمت کلاسم رفتمو سریع نشستم سر جام که دوستم جک زد رو شونم
-هاااااااااای چیکار میکنی جک!
-هیچی یه نوع سلام بود .خخخ
-سلام به طرز وحشیانه ؟؟
جک شروع کرد خندیدن معلم تندتند اومد توی کلاس و سلام کرد
- خب سلام بچه های عزیز ببخشید یخورده دیر کردم خوبید؟
همه ی بچه ها:بـــــــــــــــلـــــــــــــه
- خب تمریناتونو در بیارید
اینو که گفت دیگه همه آهشون در اومد پوفف آخه چه قدر تمرین، تمرینامونو گذاشتیم روی میز و معلم به تمرینای تک تکمون نگاه کردبعدش یهو آرمان پرید وسط کلاس
معلم تندی دوید سمت آرمان و بالحن عصبانیت گفت
-چرا دیر اومدی سر کلاس؟میخوای از بچه ها عقب باشی؟
-ببخشید خانوم .
-زود باش تمریناتو در بیار
آرمان تمریناشو در اورد ونشون معلم داد . بعد که خواست بشینه جفتم تندی رفتم آخرین میز نشستم .
آرمان نگام کرد بعدش روشو سمت تخته کرد معلم درس رو شروع کرد . زنگ تفریح خورد همه رفتیم بیرون آرمان زیر چشی نگام کرد بعد دهنشو باز کرد و دستشو اورد بالا احساس کردم میخواد چیزی بگه اما جک تندی اومد پیشمو گفت:بدو بریم مغازه یه ساندویچ بخریم.
-باشه بریم .
یه نگاهی به آرمان کردم و رفتم سمت مغازه ی مدرسه یه ساندویچ خریدمو با اشتها خوردم . یدفعه همون موقع آسمون سیاه شد و میشد ابرهای سیاه رو دید همه دویدن توی کلاس رعد و برق شروع شد آرمان بیرون زیر ابرا ایستاده بود و رعد و برق به آرمان اصابت میکرد اما اون هیچیش نمیشد معلم دررو باز کرد و داد زد :آرمان بدو بیا کلاس!
اما آرمان زیر ابرا ایستاده بود چند دقیقه ای گذشت که هوا کاملا خوب شد . آرمان اومد توی کلاس همه ازش فاصله گرفتن اما اون نشست سر جاش . یهویی جک گفت
-آرمان چجوری بیرون بودی؟ رعد و برقا به تو خوردن چطور زنده ای؟
-ووو.....واقعا ن..ممـیدونم . ولم کنید تنهام بذارین
رفت بیرون از کلاس و از ناراحتی با خودش حرف میزد .. رفتم جفتش تو آغوش گرفتمشو گفتم
-نگران نباش من درکت میکنم.
یه نگاهی بهم کرد
-هیچکی نمیتونه منو درک کنه حتی تو آریا!!
-منو دست کم نگیر دوست خوبم
-دوست؟؟
-بله تو دوست منی . و من با تو کنار میام هرچند که تو یه انسان نیستی !
یدفعه ای منو محکم توی بغلش گرفت منم-بغلش کردم حس خیلی خوبی داشتم توی آغوشش و...........



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 دی 1393 10:58 ب.ظ