تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت3

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت3

پنجشنبه 6 آذر 1393 07:50 ب.ظ

نویسنده : pink girl
برای خوندن برو ادامه

http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg


صبح از خواب بیدار شدم
کم کم داشت به سرم می زد که آرمان....
محکم کوبیدم تو سرم و گفتم:نه اون دوستمه ، امکان نداره
وقتی وارد کلاس شدم سر جای همیشگیم ، یعنی پیش آرمان نشستم
آرمان لباس عجیبی پوشیده بود
و یه گردبند هم دور گردنش بود
روش یه کلماتی نوشته بود که قابل خوندن نبودن
خلاصه بعد از مدرسه، سوار اتوبوس شدم
آرمان تندی دوید سمت خونه اش ، بدون این که یه نگاه به دور وبرش بندازه
من فکر کردم بهتره برم خونه اش و ببینم چه خبره
اما یکم می ترسیدم
واسه همین پشت یه سنگ قایم شدمو منتظر موندم
تا شب همونجا بودمو گرسنگی واقعا آزارم می داد اما باید می فهمیدم چه خبره
کم کم داشت خوابم می برد،اما سعی کردم
چشمامو باز نگه دارم
صدای پای یه نفر میومد
یکم ترسیدم ، اما دیدم آرمانه
می خواستم ببینم چی کار می کنه و اون وقت شب بیرون چی کار می کنه
آرمان دور و برشو نگاه کردو رفت سمت جنگل
منم آروم آروم تعقیبش می کردم...
یهویی ایستاد
احساس کردم منو دید!!
منم سریع پشت درخت قایم شدم
داشت میومد نزدیک درخت...
دستشو آورد که بزنه به من...
اما صدای یه پرنده بلند شد و اون دستشو نزد بهم
خندید و با لحن تمسخر آمیزی گفت:بالاخره غذام رسید!
یهویی چشماش قرمز شد و پرنده پرت شد رو زمین
رفت پرنده رو برداشت و داشت خونش رو می مکید....
واقعا دلم می خواست جیغ بکشم
اما از پشت درخت اومدم بیرون و گفتم:تو...
یهویی برگشت و منو دید
-می تونم توضیح بدم آریا...
بلند گفتم:نمی خواد.....همه چیزو فهمیدم آرمان...
می خواستم برم عقب اما یه نیرویی مانع این کار من می شد
آرمان گفت:می دونم...من یه خون آشامم آریا...
گفتم:تویی که نمی ذاری حرکت کنم؟
-آره...باید بذاری حرفامو کامل بهت بزنم...
-کافیه آرمان من بهت گوش نمیدم...تو ..حتما می خواستی خون منم بمکی
تو بهم دروغ گفتی...
-اما من نمی تونستم بهت بگم. اگه توهم توی این شرایط باشی ، لو می دی که خون آشامی؟اون وقت تو باورت می شد؟
-نه نمی شد آرمان ...خواهش می کنم بس کن .دیگه نمی تونم تحمل کنم
اشک از چشماش می ریخت و یهویی ناپدید شد
دیگه هیچ صدایی به غیر از صدای جغد که هو هو می کرد نمیومد وفقط باد بود که می وزید....
آروم آروم داشتم می رفتم سمت خونه...اون شب واقعا شب بدی بود و نمی تونستم تحمل کنم
باید بلافاصله برمی گشتم خونه ، اما....



دیدگاه ها : پست ثابت
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 دی 1393 04:12 ب.ظ