تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت2

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت2

پنجشنبه 6 آذر 1393 01:12 ب.ظ

نویسنده : Neg!N
برای خوندن برو ادامه

http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg

داشتم میرفتم خونه که دوباره یه نگاهی به خونشون انداختم . بعد اونو دیدم که داره از پنجره نگام میکنه . اما یهویی پرده ی پنجره رو کشید و رفت . منم رفتم خونه .
تق تق تق
-کیه ؟
-ماما بازکن منم آریا ..
مامانم در رو باز کرد . بوی غذا توی خونه میپیچید پرسیدم :غذا چیه؟
-نودل
- جانمی جان
بابا در حالی که روزنامه میخوند . سلامم کرد منم سلامش کردم بعد گفت:(مدرسه چطور بود؟)
-آه .... مث هر سالم حال بهم زن بود .راستی با یه پسری دوست شدم به اسم آرمان
-خوبه ، خوبه فردا دعوتش کن بیاد خونمون
- امم ... خوو.. یکمی خجالتیه .
بابا لبخندی زد منم ر فتم لباسامو پوشیدم . خلاصه از بس خستم بود خوابیدم . چند ساعت بعد بیدار شدم و دویدم رفتم کافشن نارنجی مو پوشیدم و خداحافظی کردمو رفتم کتاب خونه .
که یهو یه دستی اومد روی شونم . نگاه که کردم آرمان بود .
-سلام آرمان
-سلام آریا
باهم رفتیم تو کتابخونه من رفتم کتابای علمی گرفتم وخوندم .اما آرمان رفت سمت قفسه ای که خیلی وقت بود هیچکی از اونجا کتاب نمیبرد ! آرمان یه کتاب بزرگ قرمز که خاکی بود برداشت و خاک روی کتابو پاک کرد.و رفت روی یه صندلی نشست ./رفتم جفتش و گفتم :این کتاب چیه؟
-خوناشام
-خوناشام؟؟
-آره ، همش درمورد خوناشاماس خیلی کتاب خوبیه
-باش . بخون
شروع کردیم کتابامونو خوندن که یهویی......................... یه سگ بزرگ اومد داخل کتابخونه همه جیغ زدن منم از ترس دویدم رفتم پشت یکی از قفسه ها . ! تند تند نفس میزدم همون سگه یهویی اومد جلوم . رفتم پشت یه صندلی ای نشستم . سگه بازم اومد پیشم و با چشمای قرمز نگام کرد خیلی وحشتناک بود . هیچکی اونجا نبود . فقط من و سگه بودیم آرمان هم غیبش زده بود . از ترس چشامو بستم و شروع کردم گریه کردن یه دفعه یه صدایی اومد!
-هاپی ،هاپی بدو بیا اینجا
چشمامو که باز کردم آرمانو دیدم که سگه تو بغلشه
با تعجب پرسیدم:((سگته؟))
-نــه
-پس چرا تورو دید آروم شد ؟
-آخه همه ی حیوونا با من کنار میان
بعد هم اون سگو از کتابخونه برد بیرون هوفففففف راحت شدم
منو آرمان با هم دیگه رفتیم بیرون . کلی هم حرف زدیم
بعدشم به آرمان گفتم :(بابام دوست داره تورو ببینه ))
-اصلا نمیشه ، من نمیتونم بیام
-خو چرا؟
-دیگه ، نمیتونم بیام
-خوب باشه
یدفعه چشمای آرمان قرمز شد جلوم ایستاد خیلی ترسیدم اما سرشو تکون داد و چشماش به حالت اول برگشت و سرشو محکم گرفت
-آرمان چرا تو اینطوری شدی؟
-آریا بیا یه قولی به هم بدیم
-چه قولی ؟
-فقط صبحا باید منو ببینی
-آخه چرا ؟
-همین که گفتم . فقط صبح
بعد هم دوید و رفت خونشون با خودم گفتم :این پسر چش شده؟
دیگه رفتم خونه .



دیدگاه ها : پست ثابت
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 دی 1393 09:45 ب.ظ