تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - خاطرات دوستی با خون آشام قسمت1

خاطرات دوستی با خون آشام قسمت1

سه شنبه 4 آذر 1393 07:27 ب.ظ

نویسنده : pink girl
سلام
بالاخره داستان جدیدمون شروع شد!
اسمش هم هست"خاطرات دوستی با خون آشام"
سعی می کنیم بهترین نوع نوشتنمون رو به کار ببریم
اینم قسمت1با نوشته ی خودم
http://8pic.ir/images/lwcf6qrwti3glrfzujz3.jpg
طبق همیشه از خواب بیدار شدم
روز اول کلاس هشتم بودو توی پوستم خیلی نمی گنجیدم

تند تند یه آب ریختم تو صورتمو صبحونه خوردمو دویدم بیرون
دوستای همیشگیمو دیدمو سلامو احوال پرسی کردیم
یهویی یه پسردیدم که کنار کلاسای هشتم ایستاده بود و میشد یه قطره خون رو
کنار دهنش دید
فکرکنم واسه این بود که کسی دورو برش نمی پلکید
سعی کردم خون سرد باشمو رفتم پیشش
خیلی آروم گفتم:سلام 
یه نگاهی بهم کردو گفت:علیک
ترسم کم کم ریخت
گفتم:تازه اومدی تو این مدرسه؟
-آره
-میای دوست بشیم؟
-خیلی خب
-اسمت چیه؟
-آرمان
-منم آریا هستم
-خوشبختم
-منم خوشبختم
از اون لکه ی قرمز کنار دهنش می ترسیدم
اما با نهایت ادب گفتم:اون لکه ی قرمز کنار دهنت چیه؟
خیلی هول شد!
سریع با آستینش اون لکه رو پاک کردو گفت:هـ..هـ..هیچی!... شربته!
مشکوک می زد اما به روی خودم نیوردم
بهش لبخند زدمو گفتم:اگه سوال خوبی نبود معذرت می خوام
تو اون لحظه احساس عجیبی داشتم...
خلاصه وارد کلاس شدیم
معلم همون حرفای خسته کننده ی هرسال معلما رو تکرار کرد:
سلام به کلاس هشتم خوش اومدید!

پووووووووووف!!
---------------------------------------------------------
بعد از مدرسه سوار اتوبوس شدم که یهویی دیدم آرمان هم اونجاس!
خوش حال شدمو رفتم نشستم پیشش
آروم بهش دست زدم...
بدنش..خیلی سرد بود..
یه لحظه عین مجسمه ایستادم
اون نگام کردو با لحن وحشتناکی گفت:ا...تو این جایی؟
-همم...آ..آره
از بس بدنش سرد بود صدامم می لرزید
اونم گفت:بهتره زیاد بهم نزدیک نشی
منم یکم ازش دور شدمو گفتم:ام...آره ..
وقتی داشت پیاده می شد دویدم بیرونو گفتم:مسیرمون یکیه
حتی بهم نگا هم نکرد
راهشو ادامه داد ،درست عین اونایی که هیپونتیزم شدن!
سعی کردم یخش رو بشکنم مثلا یهویی خودمو کوبوندم بهش 
یهویی دادم در اومد:آآآآآآآآآآخخخخخخ
اما این کار هم فایده ای نداشت
یهویی خونه اش رو دیدم
خونه ی ترسناکی بود
عین خونه هایی که صدسال از به وجود اومدنشون میگذره!
اون رفت توی خونه اش و محکم در رو کوبید به هم
 منم رفتم سمت خونه ام...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 دی 1393 02:03 ب.ظ