تبلیغات
داستان های ملیسا و نگین - زندگی پر ماجرا قسمت 7

زندگی پر ماجرا قسمت 7

پنجشنبه 29 آبان 1393 11:48 ق.ظ

نویسنده : Neg!N
برای خوندن قسمت 7برو ادامه
قبل از اینکه ناهارمو بخورم ..
یه نگاه دوباره ای به اون عکس کردم خیلی تو بحرش رفتم
 و بالاخره یادم اومد که عکس پدر ومادرمن .. .
عکسو دوباره توی کیف گذاشتم و رفتم سمت دوستام

از باران پرسیدم:کسی امروز اومد اینجا؟
-نمیدونم من بازار بودم .
رفتم پیش مهرناز پرسیدم:کسی اینجا اومد؟
-اممم ...مم خوب یه خانوم بزرگسالی اومد و گفت با آنجلینا کار دارم هست؟
منم بهش گفتم آنجلینا نیست ..
بعدش هم ازم پرسید :تخت آنجلینا کدومه؟
 تختتو بهش نشون دادمو بعد یه چیزی گذاشت روی تختت و رفت .

با حرفای مهرناز تعجب کردم یهویی سردرد گرفتم و افتادم روی زمین
مهرناز بغلم کرد و بلند گفت:((بچه ها بیاین کمک!))
همه دویدن سمتم ملینا زنگ زد به آمبولانس .
سارا هم فقط بالا سرم جیغ میزد.

خلاصه بعد ساعاتی بیدار شدمو دیدم روی تخت سفید رنگی هستم
 و یه سرمب هم به دستم وصله
طرف دیگر اتاق یه خانوم دکتری رو دیدم بلند گفتم:
میخوام برم خونه مامانم
بعد سالها اومده میخوام برم دیدنش بذارین برم .. کمک !!
خانوم دکتر دوید سمتم وگفت:آروم باشید لطفا..
آرامش روانی شما به هم زده و اگه بخواین اینطوری پیش برید حالتون بدتر میشه!)

-خانوم دکتر مادرم برگشته ! میخوام برم به استقبالش .
-نگران نباشید میرین پیش مادرتون.
یه آمپول هم زد و گفت : 5 دقیقه ی دیگه مرخصید
5 دقیقه گذشت سرمب رو از دستم در اورد
  و یه چسب به دستم  زد
یه دارو هم بهم داد و گفت که هر 6 ساعت باید بخورم
.
لباسامو پوشیدم و دویدم سمت خوابگاه کیفمو باز کردم
عکس رو در اوردم .
با خودم گفتم :((شاید یه نشونی ای روی عکس باشه اما هیچی نبود .
عکس رو گذاشتم روی قلبم و گریه کردم .
سارا تا منو
دید گفت :((خوب شدی؟))
-نه بدترشدم .
-چرا ؟
-مامانم پیدا شده بعد از سالها اما نمیتونم برم وببینمش . نه نشونی دارم نه چیزی .
سارا عکسو از دستم گرفت و گفت:(این عکس کیه؟)
-خودمو مامانمو . پدرم 
سارا پشت عکسو نگاه کرد و دید یه نوشته روشه نوشته
خیلی ریز بود ولی سارا تونست بخونش.

به سراغ نشونی روی عکس رفتم و از تک تک مردم می پرسیدم :
که آیا خانم جفرسون اینجا زندگی میکنن ؟

اما همین جوابو میشنیدم:ایشون خیلی وقته از اینجا رفتن.
با ناامیدی راه رفتم که یه صندلی پیدا کردم و روش نشستم که یکدفعه یه پیرزنی رو سر کوچه ی اصلی دیدم
 که صورتشو پوشونده  با خودم گفتم :شاید اون بدونه مادرم کجاست.))

رفتم سمتش گفتم :سلام خانوم
-سلام عزیزم
-ببخشید خانم جفرسون اینجا هستن؟
پیرزن اشک تو چشاش حلقه زد . پرسید:((شما کی هستید؟))
-من آنجلینا جفرسون هستم .
پیرزن یه نگاهی به گردنبند من کرد بهم گفت:یه لحظه گردنبندتو میدی؟
گردنبندو از گردنم در اوردم پیرزن اونو باز کرد و عکس بچگی من توش بود که خاک خورده بود اون عکسمو نوازش کرد و بعد

 دستاشو به علامت بغل کردن بازکرد
 نفهمیدم منظورش چیه

پارچه رو از جلوی صورتش برداشت
 وبعد باهمون گریه گفت:((عزیزم ..م..من .مادرتم !))

از خوشحالی اشک شوق ریختم پریدم تو بغلش و گفتم :کجا بودی مامان ؟
چطور دلت اومد تنهام بذاری؟

گفت:((من سرطان گرفته بودم
 چون دلم نمیخواست تو بفهمی و چون میدونستم ناراحت میشی.
6 سالت  که بود ، با پدرت رفتم کشور ایتالیا تا اونجا عملم کنن .
بعد از عمل من که سه روز طول کشید ،
پدرت از  دنیا رفت ومن 40 روز عزادارش بودم .
بعد از 40 روز که خواستم برگردم اینجا منو دستگیر کردن
و گفتن که تو قاچاقی اومدی
 هرچی بهشون گفتم : که من با اجازه ی ریاست کشورتون
 اینجا اومدم باور نمیکردن
حتی بهشونم گفتم که من یه دختر بچه ی کوچیک دارم
 باید برگردم کشورم .

اما گوش نمیدادن و منو تا چندسال زندانی کردن.
امروز که آزاد شدم منو با هواپیما اوردن اینجا .
از قبل خبر داشتم که کدوم دانشگاه میری .
برای همین اومدم خوابگاهت و قاب عکس رو روتختت گذاشتم.))

با مادرم رفتم خونه و برای همیشه پیشش موندم
و توی آغوشش خوابیدم
  ازش خواستم که مثل بچگیهام برام لالایی
بگه برام لالایی خوندو منم خوابیدم                                                           



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 بهمن 1393 03:19 ب.ظ